نگاهی اجمالی به کتاب“ کتاب حافظه نامحدود به قلم کوین هورسلی، راهکارهایی را به شما معرفی میکند که به کمک آنها میتوانید حجم زیادی از اطلاعات را به خاطر بسپارید و در زندگی شخصی و کاریتان بر دیگران برتری داشته باشید.
تمام انسانها توانایی این را دارند که ذهن نامحدود داشته باشند. آیا لازم است حجم زیادی از اطلاعات را به یاد بسپارید؟ آیا یادآوری مسائل و موضوعات مهم برایتان سخت است؟ آیا مواردی را که یاد میگیرید، زود فراموش میکنید و برای یادگیری مجدد آنها باید زمان زیادی صرف کنید؟
کتاب حافظه نامحدود (Unlimited Memory) راههای پرورش حافظه را به شما نشان خواهد داد تا بدانید چگونه باید حافظهتان را تمرین و تواناییهای ذهنیتان را پرورش دهید و به کمک آن راهکارها، ذهنی چابک و آماده داشته باشید.
در قرن بیست و یکم، تنها مزیتی که میتواند شما را نسبت به دیگران برتری دهد این است که بدانید چطور از حافظه خود با سرعت بیشتر و از ذهن خود بهینهتر استفاده کنید. حافظه نامحدود، شما را به استاد حافظه تبدیل میکند. کوین هورسلی (Kevin Horsley) از اندک افرادی است که توانسته لقب «استاد بزرگ بینالمللی حافظه» را نصیب خود کند. ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ مجموعه داستانی در دنیای گرالت ویچر که برخی از دوستداشتنیترین شخصیتهای این دنیا را معرفی میکند. یک کتاب غیرقابل از دست دادن برای طرفداران بازیها و رمانها. گرالت یک ویچر است؛ مردی که قدرتهای جادوییاش با تمرینهای طولانی و اکسیرهای مرموز تقویت شده و او را به جنگجویی قهار و قاتلی بیرحم تبدیل کرده است؛ اما او یک آدمکش معمولی نیست؛ کارش کشتن هیولاهای متنوع و اهریمنهای خبیثی است که ویرانی به بار میآورند و به بیگناهان حمله میکنند. او در سرزمینها پرسه میزند و به دنبال مأموریت میگردد؛ اما به تدریج متوجه میشود که بااینکه برخی از شکارهایش کاملاً بدذات و شریر هستند، بعضی دیگر قربانی گناه، پلیدی یا سادگی شدهاند. - بخشی از کتاب: آبلهرو گفت: «حداقل سکههامون سرجاشون موندن، کسی نیست که برای کشتن باسیلیسک بهش پول بدیم. بهتره دیگه برید خونه؛ اما در مورد وسایل و اسب اون افسونگر... خوب نیست که هدر بشن.» قصاب گفت: «آره، مادیان خوبیه و خورجینهاش پُرن. بیاین یه نگاهی بندازیم.» - چهکار دارید میکنید؟ مرد آبلهرو با لحن تهدیدآمیزی گفت: «خفه شو، کدخدا. مزاحم نشو، وگرنه یه مشت میآد تو صورتت.» قصاب تکرار کرد: «مادیان خوبیه.» - از اسب دور شو، عزیز من. قصاب بهآرامی سمت غریبهای که ناگهان از پشت یک دیوار فروریخته سر درآورده بود برگشت، درست پشت جمعیتی که جلوی ورودی تونل ایستاده بودند. غریبه موهای قهوهای مجعد و پرپشتی داشت، زیر کت کتان گشادش نیمتنهای به رنگ قهوهای تیره پوشیده بود، همراه با چکمههای بلند مخصوص سواری. مسلح نبود. او با لبخندی تهدیدآمیز تکرار کرد: «از اسب دور شو. اینجا چی داریم؟ یه اسب و خورجینش که متعلق به کس دیگهای هستن؛ اما شما با طمع بهش چشم دوختین و میخواین بهش دستبرد بزنید. این کارِ شرافتمندانهایه؟» آبلهرو آرام دستش را داخل پالتوی خود فروبرد و به قصاب نگاهی انداخت. قصاب رو به جمعیت دست تکان داد، با اشارهی او، دو جوان قویهیکل با موهای کوتاه خارج شدند. هر دو چماقهای سنگینی به دست داشتند، مثل آنهایی که برای بیهوش کردن حیوانات در کشتارگاه استفاده میشوند. مرد آبلهرو درحالیکه دستش را داخل پالتو نگهداشته بود، گفت: «تو کی هستی که به ما بگی چی شرافتمندانهست و چی نیست؟» ”