نگاهی اجمالی به کتاب“ و چشمهایش کهربایی بود رمانی است که از دریچهای نو و با دیدی خلاقانه به تقابل میان «هستی و نیستی» میپردازد. رمانی که راویانش یگانه و منحصربهفردند.
تسبیح میان دستان هاشم، چادر مشکی زهره، موازییکهای کف حیاط، انگشتر و جنینی که از زهدان مادر رانده شده، هر یک به تنهایی جهانی تکاندهنده را به تصویر میکشند و روایتگر ترسها، تشویشها، آرزوها و ناکامیهای آدمهای درون داستاناند... .
در قسمتی از این کتاب میخوانیم:
از همینجا پیداست و میبینمش زن چشم عسلی را. خودش است، مثل همیشه کتابی در دست دارد و پشت به ما ایستاده است کنار درخت. تا برسیم نزدیک، همانطور که توی هوا میچرخم زن هم میچرخد انگار و درخت هم وارونه میشود. چقدر قد کشیده است این درخت. چرخ که میزنم. درختِ وارونه ریشههایش توی هوا میماند. سه هزار و بیست و سه سال پیش است انگار و من میخواهم از ریشهها خودم را برسانم به تنه درخت. خودم را برسانم به یک زخم عمیق. هاشم مکث میکند دیگر نمیچرخاندم، شاید یادش افتاده که نخم نازک شده است. درخت میماند همانجا و زن چشم عسلی هم. زن رو برمیگرداند و انعکاس رنگ مهرههام توی عسلی چشمهاش بیقرارم میکند... . ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ اروین یالوم (Irvin D. Yalom) در طول چندین دهه فعالیت حرفهای خود در زمینهی روانکاوی، دربارهی روان و زندگی میلیونها نفر واکاوی و پژوهش کرده است. اما این بار و در کتاب صوتی چگونه پروانه شدم یالوم به زندگی خودش میپردازد. او در این کتاب خاطرات عمیق کودکی تا بزرگسالی خود را از دید یک روانکاو کارکشته حلاجی میکند و نتایج این بررسی را با ما به اشتراک میگذارد. در حقیقت او در این اثر میان خودش بهعنوانی فردی همچون بیشمار کسانی که در طول این سالها به او مراجعه کردهاند، و یالومِ روانکاو انفصال ایجاد کرده است تا بتواند بدون غرضورزی خاطرات و روانرنجوریهای زندگی خود را تجزیه و تحلیل کند. ”