کنراد آیکن

از این نویسنده بشنوید:
نویسنده:
  • کتاب صوتی - برف خاموش ، برف مرموز - ماه آوا

تازه‌های ماه‌آوا

اعترافات رمان‌نویس جواننویسنده: اومبرتو اکوRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ این کتاب مجموعه چهار درس گفتار است که در یکی از دانشگاه های آمریکا ایراد شده است. اکو با طنز مخصوص به خود می گوید از این جهت عنوان رمان نویس جوان را بر خود نهاده که اولین رمانش یعنی نام گل سرخ را در سال 1980 و در پنجاه و چند سالگی منتشر کرده؛ پس به این ترتیب خودش را رمان نویسی جوان و البته با آینده ای پیش رو به شمار می آورد، رمان نویسی که تاکنون شش رمان نوشته و احتمالا طی پنجاه سال آینده رمان های زیاد دیگری منتشر خواهد کرد. اکو در این کتاب از منظر یک نظریه پرداز ادبی به تفاوت های نویسندگی خلاق با نویسندگی آکادمیک می پردازد و تجربیات خود را در زمینه رمان نویسی با خوانندگان در میان می گذارد. ”

خاطره‌های پراکندهنویسنده: گلی ترقیRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ کتاب خاطره‌های پراکنده نوشته‌ی گلی ترقی است. او در این کتاب، هشت داستان کوتاه را کنار هم قرار داده که عنوان داستان‌ها از این قرار است: «اتوبوس شمیران»، «دوست کوچک»، «خانه‌ی مادربزرگ»، «پدر»، «خدمتکار»، «مادام گُرگِه»، «خانه‌ای در آسمان» و «عادت‌های غریب آقای الف در غربت». با توجه به‌عنوان کتاب، شاید نویسنده در نگارش این داستان‌ها از خاطرات کودکی‌اش متأثر باشد و شاید اصلاً بخشی از خاطراتش را عیناً در این کتاب نقل کرده باشد. در داستان «دوست کوچک» قصه‌ی دو دختربچه را می‌خوانیم که با هم پیمان خواهری بسته‌اند؛ اما پیدا شدن سر و کله‌ی یک دوست سوم همه‌چیز را به هم می‌ریزد. در بخشی از این داستان آمده است: «تابستان هزار و نهصد و هشتاد و چهار؛ ساحل مدیترانه پوشیده از آدم است. جا برای تکان خوردن نیست. به خاطر بچه‌ها تن به این سفر داده‌ام و از آمدن پشیمانم. دریای فیروزه‌ای کثیف و خاکستری است و هوا، مرطوب و داغ، روی تن سنگینی می‌کند. کتابم را می‌بندم و به مردمی که دور و برم هستند نگاه می‌کنم و نگاهم بی‌تفاوت از روی بدن‌ها می‌گذرد، دور می‌زند، برمی‌گردد و روی صورتی نیمه‌آشنا می‌ماند. نزدیک به من، زنی تنها، که سن و سال مرا دارد، روی ماسه‌ها دراز کشیده است و حسی غریب بِهِم می‌گوید که من این زن را می‌شناسم. فکرهایم درهم می‌شود و ته سرم، خاطره‌هایی مغشوش، مثل کرم‌های شبتاب، برق برق می‌زنند. رویم را برمی‌گردانم اما حواسم پیش اوست. ناراحتم و دلم می‌خواهد جایم را عوض کنم. بچه‌ها را صدا می‌زنم. عینک آفتابیش را برمی‌دارد و توی کیفش دنبال چیزی می‌گردد. سرش را بالا می‌گیرد. می‌نشیند. رویش را می‌چرخاند و یک آن، به من خیره می‌شود؛ از چشم‌هایش است که او را می‌شناسم؛ از آن دو تا دایره‌ی درشت آبی که هنوز هم مثل روزهای کودکی ته دلم را می‌لرزاند.» ”

Local Business Directory, Search Engine Submission & SEO Tools