نگاهی اجمالی به کتاب“ بسیاری از تازهواردان در عرصه بیتکوین از نقش مهمی که توسط گرههای کامل در شبکه بیتکوین ایفا میشود، آگاه نیستند. گرههای کامل همان کامپیوترهایی هستند که در سرتاسر جهان نرمافزار بیتکوین را اجرا کرده و بر رعایت قوانین از سوی ماینرها و دیگر فعالان شبکه نظارت میکنند. گرههای کامل هر یک نسخهای کامل از بلاکچین بیتکوین را دارند - به همین دلیل است که کامل خطاب میشوند. بلاکچین بیتکوین چیزی نیست جز سابقه تمام تراکنشهای بیتکوین انجام شده از سال 2009. بلاکچین سندی عمومی و مفتوح است و توسط هرکسی که نرمافزار بیتکوین را دانلود کند قابل مشاهده است. همه میتوانند این بلاکچین را مشاهده کنند، اما هیچکس نمیتواند آن را تغییر دهد. در ادامه توضیح بیشتری خواهیم داد. ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ کتاب خاطرههای پراکنده نوشتهی گلی ترقی است. او در این کتاب، هشت داستان کوتاه را کنار هم قرار داده که عنوان داستانها از این قرار است: «اتوبوس شمیران»، «دوست کوچک»، «خانهی مادربزرگ»، «پدر»، «خدمتکار»، «مادام گُرگِه»، «خانهای در آسمان» و «عادتهای غریب آقای الف در غربت». با توجه بهعنوان کتاب، شاید نویسنده در نگارش این داستانها از خاطرات کودکیاش متأثر باشد و شاید اصلاً بخشی از خاطراتش را عیناً در این کتاب نقل کرده باشد.
در داستان «دوست کوچک» قصهی دو دختربچه را میخوانیم که با هم پیمان خواهری بستهاند؛ اما پیدا شدن سر و کلهی یک دوست سوم همهچیز را به هم میریزد. در بخشی از این داستان آمده است: «تابستان هزار و نهصد و هشتاد و چهار؛ ساحل مدیترانه پوشیده از آدم است. جا برای تکان خوردن نیست. به خاطر بچهها تن به این سفر دادهام و از آمدن پشیمانم. دریای فیروزهای کثیف و خاکستری است و هوا، مرطوب و داغ، روی تن سنگینی میکند. کتابم را میبندم و به مردمی که دور و برم هستند نگاه میکنم و نگاهم بیتفاوت از روی بدنها میگذرد، دور میزند، برمیگردد و روی صورتی نیمهآشنا میماند. نزدیک به من، زنی تنها، که سن و سال مرا دارد، روی ماسهها دراز کشیده است و حسی غریب بِهِم میگوید که من این زن را میشناسم. فکرهایم درهم میشود و ته سرم، خاطرههایی مغشوش، مثل کرمهای شبتاب، برق برق میزنند. رویم را برمیگردانم اما حواسم پیش اوست. ناراحتم و دلم میخواهد جایم را عوض کنم. بچهها را صدا میزنم. عینک آفتابیش را برمیدارد و توی کیفش دنبال چیزی میگردد. سرش را بالا میگیرد. مینشیند. رویش را میچرخاند و یک آن، به من خیره میشود؛ از چشمهایش است که او را میشناسم؛ از آن دو تا دایرهی درشت آبی که هنوز هم مثل روزهای کودکی ته دلم را میلرزاند.» ”