بازگشت شازده پسر

کتاب صوتی

کتاب صوتی بازگشت شازده پسر

دوستان عزیز ماه آوا

از ابتدای مهرماه سال ۱۴۰۰ خرید محصولات ماه آوا تنها از طریق پلتفرمهای فروش کتاب صوتی امکان پذیر خواهد بود

اثری از
برگردان حامد رحیمی

شازده کوچولو برای ماجراجویی جذاب دیگری، دوباره به زمین بازمی‌گردد.

نام اصلی:

ناشر: کوله پشتی

سال چاپ:

شابک:

978-622-7064-73-5

خلاصه:

شازده کوچولو برای ماجراجویی جذاب دیگری، دوباره به زمین باز می‌گردد.
کمتر داستانی مثل شازده کوچولو به صورت گسترده خوانده شده و تسلی بخش کوچک و بزرگ بوده است. اما حتی شاهزاده ها‌‌ی سیاره‌های بسیار دور هم، عاقبت روزی بزرگ می‌شوند. شازده_پسر که دیگر در سیارکش خوشحال نیست، بار دیگر از آن خارج می‌شود تا جهان را کاوش کند. در نتیجه سفر به‌ یاد ماندنیِ دیگری را به درون رازها و لذت‌های زیستن در زندگیِ معنادار آغاز می‌کند.
این کتاب حکایتی دلربا برای تمامی سنین است، از کوچک تا بزرگ. دنبال? این کلاسیکِ بی‌نظیر و محبوب همه، به ما یادآوری می‌کند که چه چیزهایی انسان حقیقی را می‌سازد و در همان‌حال جشنی باشکوه برای زندگی با هم? حکمت‌ها، زیبایی‌ها و شگفتی هایش به راه می‌اندازد.

بشنوید:

هنرمندان:
صدابرداری و میکس صنم کجوئی
انتخاب موسیقی صنم کجوئی
تهیه کننده راضیه هاشمی

تاریخ تولید اثر: مهرماه 98

مدت زمان اثر: 3 ساعت

...

...

دیدگاههای کاربران

تعداد دیدگاه: 0

(برای ارسال دیدگاه حتما باید عضو سایت ماه آوا باشید)

تازه‌های ماه‌آوا

معجزه کار با آینهنویسنده: لوئیز ل.هیRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ لوئیز ال هی در این کتاب به شما یاد می‌دهد چطور با نگاه کردن به آینه به‌ سادگی زندگی خود را تغییر بدهید. قدرتمندترین عبارات تأکیدی آن‌هایی هستند که وقتی در مقابل آینه ایستاده‌اید با صدای بلند بیان می‌کنید. آینه احساس‌هایی را که شما در مورد خودتان دارید به شما برمی‌گرداند و بلافاصله شما را آگاه می‌کند که کجا مقاومت می‌کنید و کجا باز و پذیرا هستید؛ به‌ وضوح به شما نشان می‌دهد که اگر می‌خواهید یک زندگی شاد و موفق داشته باشید، کدام فکرهایتان را باید تغییر بدهید. کار با آینه نگاه کردن عمیق به چشم‌هایتان و تکرار عبارات تأکیدی مثبت مؤثرترین روشی است که لوئیز ال هی پیدا کرده‌، تا به شما یاد بدهد خودتان را دوست بدارید و دنیا را جایی امن و دوست‌داشتنی ببینید. از همان زمانی که او تکرار عبارات تأکیدی را به آدم‌ها یاد داد، کار کردن با آینه را هم به آن‌ها آموخت. به زبان ساده، هر چیزی که ما می‌گوییم یا به آن فکر می‌کنیم یک جمله تأکیدی است. همه خودگویی‌ها و محاورات درون سرتان سیلی از تأکیدات هستند. این تأکیدات پیام‌هایی هستند برای ذهن نیمه‌ هوشیار شما که روش‌های عادتی طرز تفکر و عملکرد شما را می‌سازند. تأکیدات مثبت در وجود شما افکار و عقاید شفابخشی را ثبت می‌کنند که به شما کمک می‌کنند اعتماد به‌ نفس و عزت‌ نفس خود را بالا ببرید و به آرامش ذهن و شعف درونی دست پیدا کنید. ”

حماسه ویچر- جلد اول آخرین آرزونویسنده: آنجی سپکوفسکیRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ گرالت، ویچر اهل ریویا، جنگجویی است که خود سپکوفسکی او را مانند تیر از کمان رهاشده صاف و ساده می‌داند؛ اما دنیا و سرنوشتی که گرالت را احاطه کرده چنان پیچیده است که سادگی او به طرز دیوانه‌واری عمیق و بامعنی جلوه می‌کند. شاید نگاه اول فقط با یک هیولاکش حرفه‌‎ای که برای پول کار می‌کند روبه‌رو باشیم؛ اما گرالت معمولاً با انسان‌هایی سروکار دارد که هر هیولایی را شرمنده می‌کنند و این انسان‌ها هستند که مجبورش می کنند… بخشی از کتاب: او لحظه‌‌ای جلوی مسافرخانه‌‌ی ناراکورت پیر ایستاد، به صداها گوش فرا داد. طبق معمول، در این ساعت، مسافرخانه شلوغ بود. مرد غریبه داخل نشد. اسبش را به پایین خیابان هدایت کرد، به سمت مسافرخانه‌‌ی کوچک‌تری به ‌نام روباه. این مهمانسرا محبوبیت خاصی نداشت و تقریباً خلوت بود. صاحب مسافرخانه سرش را از پشت بشکه‌‌ای خیارشور بیرون آورد و غریبه را برانداز کرد. تازه‌‌وارد که هنوز کت بر تنش بود، ساکت و بی‌‌حرکت جلوی پیشخوان ایستاده بود. - چی بیارم؟ غریبه گفت: «آبجو.» صدایش خوشایند نبود. مسافرخانه‌‌‌‌‌‌دار دستش را با پیش‌‌بند پارچه‌‌ای پاک کرد و یک لیوان سفالی برایش آورد. غریبه سن زیادی نداشت؛ اما موهایش تقریباً سفید بود. زیر کتش یک جلیقه‌‌ی کهنه‌‌ی چرمی پوشیده بود که با بند روی گردن و شانه‌‌هایش بسته شده بود. وقتی کتش را درآورد افراد دوروبرش متوجه شدند شمشیری حمل می‌‌کند که البته به‌خودی‌خود موضوع غیرطبیعی‌‌ای نبود، تقریباً هر مردی در ویزیم یک سلاح همراه خود داشت؛ اما هیچ‌کس شمشیرش را مثل یک کمان یا تیردان به پشتش نمی‌‌بست. غریبه کنار مشتری‌‌های دیگر که پشت یک میز بودند ننشست. همان‌‌جا جلوی پیشخوان ایستاده بود و به مسافرخانه‌‌دار خیره شده بود. هرازگاهی محتویات لیوانش را مَزه‌‌مَزه می‌‌کرد. - برای شب یه اتاق می‌‌خوام. مسافرخانه‌‌دار با غرولند گفت: «جا نداریم.» به چکمه‌‌های غریبه نگاه کرد که خاکی و کثیف بودند. «ناراکورت پیر رو امتحان کن.» - ترجیح می‌‌دم همین‌‌جا بمونم. «گفتم که جا نداریم.» مسافرخانه‌‌دار بالاخره لهجه‌‌ی غریبه را تشخیص داد، اهل ریویا بود. «پولش رو می‌‌دم.» تازه‌‌وارد آهسته صحبت می‌‌کرد، انگار که خودش هم مطمئن نبود و بعد اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. مرد آبله‌‌روی دیلاقی _ که از لحظه‌‌ی ورود تازه‌‌وارد چشم‌‌ از او برنداشته بود _ بلند شد و سمت پیشخوان آمد. دو رفیقش نیز همراه با او بلند شدند، بافاصله‌ی دو قدمی پشت سرش ایستادند. مرد آبله‌‌رو درست کنار تازه‌‌وارد ایستاد و با خشونت گفت: «به تو اتاق نمی‌‌دیم، ولگرد ریویایی. در ویزیم به کسایی مثل تو احتیاجی نیست. این شهر آبرو داره!» غریبه، لیوان در دست قدمی به عقب رفت. نگاهی به مسافرخانه‌‌دار انداخت؛ اما او رویش را برگرداند. حتی به ذهن مسافرخانه‌‌دار نرسید که از مرد ریویایی دفاع کند. به‌هرحال، چه کسی از ریویایی‌‌ها خوشش می‌آمد؟ ”

Local Business Directory, Search Engine Submission & SEO Tools