وزارت درد

کتاب صوتی

کتاب صوتی وزارت درد
اثری از

نام اصلی:

ناشر: نشر نو

سال چاپ:

شابک:

دسته بندی: رمان

خلاصه:

تانیا لوسیچ، زن جوانی اهل یوگوسلاوی است که از جنگ و خشونت‌های آن گریخته و به هلند آمده است. او به‌عنوان استاد موقت دانشکده‌ی زبان‌های اسلاوی دانشگاه آمستردام مشغول به کار می‌شود. کلاس تانیا متشکل از چندین دانشجوی هم‌وطن اوست. جوانانی اهل یوگوسلاوی سابق که به هلند پناهنده یا تبعید شده‌اند. آن‌ها اختلاف سنی زیادی با تانیا ندارند و همین باعث شده او کاملاً آن‌ها را درک کند. تقریباً همه‌ی این جوانان در یک کارگاه با حداقل دستمزد کار می‌کنند. جایی که به وزارت معروف است. تانیا وقتی با دانشجویانش صحبت می‌کند می‌فهمد که همه‌ی آن‌ها ریشه‌هایشان را ازدست‌داده‌اند و احساسشان ترکیبی از حس گناه، فقدان و تروماست. او کم‌کم برنامه‌ی درسی کلاسش را کنار می‌گذارد و به جای تدریس سعی می‌کند به آن‌ها کمک کند. تانیا از آن‌ها می‌خواهد در مقالاتشان به یوگوسلاوی بپردازند و از تجربه‌ی کشوری که دیگر نیست و خاطراتی که از آن دارند صحبت نمایند. هر چه پیش‌تر می‌رود خاطرات دانشجویان از کشورشان غم‌انگیزتر و یادآوری آن‌ها سخت‌تر می‌شود...

هنرمندان:

دیدگاههای کاربران

تعداد دیدگاه: 0

(برای ارسال دیدگاه حتما باید عضو سایت ماه آوا باشید)

کتاب صوتی بخش D بخش D

فریدا مک فادن

کتاب صوتی دجله به حال تو ناله کند دجله به حال تو ناله کند

امیلی ین ملفتو

کتاب صوتی تدفین مادربزرگ تدفین مادربزرگ

گابریل گارسیا مارکز

کتاب صوتی گرگ بیابان گرگ بیابان

هرمان هسه

کتاب صوتی دزیره دزیره

آن ماری سلینکو

کتاب صوتی دختری از پرو دختری از پرو

ماریو بارگاس یوسا

تازه‌های ماه‌آوا

مینیمالیسم دیجیتالنویسنده: کال نیوپورتRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ مینیمالیسم دیجیتال، فلسفه ای برای استفاده از فناوری ها در دنیای فرا آنلاین امروزی است. به گونه ای که زمان های آنلاین خود را صرف فعالیت هایی کنید که هوشمندانه انتخاب و بهینه سازی شده اند. وقت آن فرا رسیده که بر تکنولوژی غالب شوید نه مغلوب. وقت آن رسیده تصمیم بگیریم از چه ابزاری به چه هدفی و تحت چه شرایطی استفاده کنید. مینمالیست های دیجیتال کسانی هستند که بدون اینکه دغدغه ای برای مستندسازی لحظات زندگی خود داشته باشند از آن لذت می برند، کسانی که چهره به چهره با شما گفتگو می کنند بدون آنکه وسوسه سرک کشیدن به تلفن همراه سراغ شان بیاید. ”

به خدای ناشناختهنویسنده: جان اشتاین بکRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ به خدای ناشناخته سرتاسر ارادت و تعلق خاطر جوزف، قهرمان داستان، به زمین است. خاک و باران برای او مفهومی ورای طبیعت دارد. او طبیعت را همچون امر مقدسی بنده‌وار شکرگزار است. جان استاین‌بک در به خدای ناشناخته بر ارتباط نزدیک انسان و زمین تاکید می‌کند، انگار خطاب به ما می‌گوید: «دل از آسمان بردار که وحی از خاک می‌رسد.» به خدای ناشناخته، قصه‌ی خود زمین است؛ قصه‌ی مردی به‌نام جوزف وین که برای تشکیل زندگی و بهبود شرایطش در آینده، راهی غرب آمریکا می‌شود تا زمین‌های بکر و دست‌نخورده را بیابد و زایش و زندگی را در آنجا جاری کند. او در انتظار آمدن روح پدرش، زمینی انتخاب می‌کند که در دره‌ای خشک است. در نهایت روح پدرش در درخت بلوط روبه‌روی خانه‌اش که بر فراز آن سایه انداخته است، هلول می‌کند. جوزف برادرانش را نزد خود می‌آورد و کشت و کار آغاز می‌شود و زمین پوست می‌اندازد و گله بزرگی از گاو و گوسفند در مراتع سرسبز زمین جوزف رها می‌شوند؛ گله‌ای که خود جوزف یک به یک، جفت‌گیری و زایش آن‌ها را با شوق می‌نگرد، گویی که آنها انسان‌اند یا جوزف خود، جزئی از این حیوانات است. او هیچ تفاوتی میان انسان و حیوانات نمی‌بیند، او فاصله‌ای میان خود و زمین نمی‌بیند؛ او خودِ زمین است. جوزف وین با ایمانی که به طبیعت دارد، به‌نوعی الهام‌بخش است؛ او سخت، بی‌کینه و پررمز و راز است و مثل زمین غیرقابل نفوذ. او به زمین عشق می‌ورزد و همچون زمین به باران عشق می‌ورزد. او چشم‌های زمین است که خیره به آسمان است تا ابرها برآیند و توفان دربگیرد و باران ببارد، بارانی که برای زنده‌ماندن زمین ضروری است. جوزف ایمان ناشناخته‌ای دارد؛ به مذهبی که تمام قوانینش را طبیعت تعیین می‌کند؛ او مؤمن به زمین است بی‌آنکه هیچ دلیل و منطقی برای آن داشته باشد. این تنها غریزه اوست که او را به‌سوی منبع ناشناخته‌ای هدایت می‌کند؛ منبعی که از اعماق زمین سربرآورده است و این ایمان آنقدر مستحکم و بی‌شکست است که کشیش مؤمن به مسیح، او را مسیحی دیگر می‌بیند؛ مسیحی که اگر کتاب بیاورد، کشیش نخستین کسی است که به او ایمان می‌آورد. جوزف خودش را جزئی از چرخه طبیعت می‌بیند که تولد و مرگ بخش جدایی‌ناپذیر و گریزناپذیر و طبیعی آن است؛ از همین روی است که از کشته‌شدن برادرش به دست نزدیک‌ترین دوستش خشم و کینه‌ای بروز نمی‌دهد و همین‌طور از مرگ همسرش که گویا زمین کشنده‌ی آن است، بلکه به‌جای نفرت به صخره‌ای که باعث مرگ همسرش بوده، به آن عشق می‌ورزد. ازدواج نیز برای او، تلاش برای بقاست، بی‌آنکه عشق به زن را جایگزین عشق زمین کند. جوزف هنگامی که درخت بلوط را مرده می‌یابد و دوره خشکسالی، زمین را بیمار می‌کند، تصمیم می‌گیرد زمین را ترک نکند و برای مراقبت از زمین به نقطه‌ای می‌رود که گویا مرکز زمین است؛ همان نیرو، همان صخره‌ای که مرگ همسرش را رقم زد، حالا به مراقبت نیاز دارد و جوزف تب‌دار و بیمار، تیمار صخره را بر عهده می‌گیرد. ”

Local Business Directory, Search Engine Submission & SEO Tools