داستان‌های جمعه شماره 4

هفته نامه صوتی

هفته نامه صوتی داستان‌های جمعه شماره 4

هفته نامه صوتی داستان‌های جمعه شماره 4

دوستان عزیز ماه آوا

از ابتدای مهرماه سال ۱۴۰۰ خرید محصولات ماه آوا تنها از طریق پلتفرمهای فروش کتاب صوتی امکان پذیر خواهد بود

نام اصلی: Friday Stories No.4

ناشر: نشر سپید ماه آوا

خلاصه:

"بازیِ بزرگان" - نویسنده #سرجیو_رامیرز
با صدای تایماز رضوانی

بشنوید:

هنرمندان:
مدیر تولید آرش رستمی
گرافیست و افکتور سروش اعتصامی
تهیه کننده راضیه هاشمی

دیدگاههای کاربران

تعداد دیدگاه: 0

(برای ارسال دیدگاه حتما باید عضو سایت ماه آوا باشید)

تازه‌های ماه‌آوا

آنسان که انسان می‌اندیشدنویسنده: جیمز آلنRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ کتاب آنسان که انسان می‌اندیشد شناخته شده‌ترین اثر جیمز آلن، به شما می‌آموزد که از طریق اندیشه‌ای که اختیار می‌کنید و به آن پر و بال می‌دهید، شخصیت و زندگی خود را می‌سازید. این سخن که، «انسان همان نیتی است که در دل دارد»، نه‌ تنها تمام ابعاد وجود انسان را دربرمی‌گیرد، بلکه چنان جامع است که کلیه‌ی شرایط و اوضاع و احوال زندگی او را شامل می‌شود. همان‌سان که تا بذری نباشد گیاهی هم نخواهد رُست، هر عمل انسان هم از بذرهای نهانی اندیشه‌اش جوانه می‌زند و تا اندیشه‌ای در کار نباشد عملکردی هم نخواهد بود. این مطلب، همان‌قدر درباره‌ی اعمال «خودجوش» و «ناخودآگاه» صدق می‌کند که در مورد اعمال عمدی صادق است. عمل از اندیشه شکوفا می‌شود و خوشی و رنج میوه‌های آن هستند؛ از این‌ رو، انسان میوه‌های تلخ و شیرین درختانی را می‌چیند که آن‌ها را به دست خود کاشته است. در کتاب آنسان که انسان می‌اندیشد (As a Man Thinketh) می‌خوانید که شما حاصل اندیشه‌ای هستید که در سر دارید. اگر اندیشه‌ی انسان اهریمنی باشد، پیامد آن درد و رنج خواهد بود، درست همان‌گونه که ارابه از پسِ گاو می‌آید. و اگر اندیشه‌ی انسان پاک و ناب باشد، سعادت و خوشی همچون سایه‌ در پی‌اش روان خواهد شد؛ به‌ یقین، جز این نخواهد بود. ”

قاب‌های خالینویسنده: فهیم عطارRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ داستانی عاشقانه با روایتی متفاوت است. «فهیم عطار» در این کتاب سوژه‌های متفاوتی برای نوشتن پیدا کرده است. این داستان درون‌مایه‌های روان‌شناسی و ماجراجویی هم دارد. با وجود کتاب‌هایی مثل قاب‌های خالی، هنوز هم می‌توان به خواندن یک کتاب خوش‌خوان و پرکشش ایرانی امیدوار بود. شب عروسیمان بود. مهمان‌ها همه رفته بودند. کراواتم را شل کردم و روی صندلی ولو شدم. پونه کنارم نشست و کفش‌هایش را درآورد. «پشت پاهام رو زدن. حالم از کفش پاشنه‌بلند به هم می‌خوره.» نگاهش کردم و گفتم: «بالاخره رسما مالِ من شدی.» ابرو بالا انداخت و گفت: «من مال هیشکی نیستم. من مال خودمم.» ”

Local Business Directory, Search Engine Submission & SEO Tools