عین عاشقی

کتاب صوتی

کتاب صوتی عین عاشقی

دوستان عزیز ماه آوا

از ابتدای مهرماه سال ۱۴۰۰ خرید محصولات ماه آوا تنها از طریق پلتفرمهای فروش کتاب صوتی امکان پذیر خواهد بود

اثری از

نام اصلی:

ناشر: نشر ویدا

سال چاپ: 1399

شابک:

خلاصه:

ما محتاج رعایتیم انگار، چه وقتی معشوقیم و کسی دوستمان می‌دارد، چه وقتی عاشقیم و کسی را دوست می‌داریم. ما، همین ما که می‌توانیم در این آشفته‌بازار فروش عشق‌‌های یک‌بارمصرف در رنگ‌ها و اندازه‌ها و مدل‌های گوناگون، با یک پیامک سر‌و‌ته یک رابطه را هم بیاوریم یا کهنه‌ای را نو کنیم، دلمان رعایت می‌خواهد؛ رعایت شدن، رعایت کردن.
رعایت، همان چیزی است که ما توی زندگی‌هامان گمش کرده‌ایم. همان که گم‌شدنش گلدان‌هایمان، آدم‌هایمان، عشق‌هایمان را خشکانده‌است

بشنوید:

هنرمندان:
صدابردار سروش اعتصامی
تهیه کننده راضیه هاشمی

مدت زمان اثر: 4 ساعت و 7 دقیقه

...

...

دیدگاههای کاربران

تعداد دیدگاه: 0

(برای ارسال دیدگاه حتما باید عضو سایت ماه آوا باشید)

تازه‌های ماه‌آوا

زن عقدینویسنده: ابیوسه نیکولRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ "آیایی" مردی‌است که به اتفاق همسر صیغه‌ای اش" آیو" در شهرکی آفریقایی زندگی می‌کند.زندگی مشترک دوازده ساله آنها که سه فرزند هم حاصلش بوده ، علارغم کمبودها و سختی‌ها ، با محبت و عشق دوجانبه می‌گذرد.اما این نظم با ورود یک هیئت سه نفره سفید پوست و آمریکایی که خود را خدمتگزاران کلیسا می‌نامند بر هم میخورد.در طی این اتفاقات آیایی مجبور می‌شود مراسم عقد با آیو را با تمام آدابش در کلیسا برگزار کند. ”

خاطره‌های پراکندهنویسنده: گلی ترقیRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ کتاب خاطره‌های پراکنده نوشته‌ی گلی ترقی است. او در این کتاب، هشت داستان کوتاه را کنار هم قرار داده که عنوان داستان‌ها از این قرار است: «اتوبوس شمیران»، «دوست کوچک»، «خانه‌ی مادربزرگ»، «پدر»، «خدمتکار»، «مادام گُرگِه»، «خانه‌ای در آسمان» و «عادت‌های غریب آقای الف در غربت». با توجه به‌عنوان کتاب، شاید نویسنده در نگارش این داستان‌ها از خاطرات کودکی‌اش متأثر باشد و شاید اصلاً بخشی از خاطراتش را عیناً در این کتاب نقل کرده باشد. در داستان «دوست کوچک» قصه‌ی دو دختربچه را می‌خوانیم که با هم پیمان خواهری بسته‌اند؛ اما پیدا شدن سر و کله‌ی یک دوست سوم همه‌چیز را به هم می‌ریزد. در بخشی از این داستان آمده است: «تابستان هزار و نهصد و هشتاد و چهار؛ ساحل مدیترانه پوشیده از آدم است. جا برای تکان خوردن نیست. به خاطر بچه‌ها تن به این سفر داده‌ام و از آمدن پشیمانم. دریای فیروزه‌ای کثیف و خاکستری است و هوا، مرطوب و داغ، روی تن سنگینی می‌کند. کتابم را می‌بندم و به مردمی که دور و برم هستند نگاه می‌کنم و نگاهم بی‌تفاوت از روی بدن‌ها می‌گذرد، دور می‌زند، برمی‌گردد و روی صورتی نیمه‌آشنا می‌ماند. نزدیک به من، زنی تنها، که سن و سال مرا دارد، روی ماسه‌ها دراز کشیده است و حسی غریب بِهِم می‌گوید که من این زن را می‌شناسم. فکرهایم درهم می‌شود و ته سرم، خاطره‌هایی مغشوش، مثل کرم‌های شبتاب، برق برق می‌زنند. رویم را برمی‌گردانم اما حواسم پیش اوست. ناراحتم و دلم می‌خواهد جایم را عوض کنم. بچه‌ها را صدا می‌زنم. عینک آفتابیش را برمی‌دارد و توی کیفش دنبال چیزی می‌گردد. سرش را بالا می‌گیرد. می‌نشیند. رویش را می‌چرخاند و یک آن، به من خیره می‌شود؛ از چشم‌هایش است که او را می‌شناسم؛ از آن دو تا دایره‌ی درشت آبی که هنوز هم مثل روزهای کودکی ته دلم را می‌لرزاند.» ”

Local Business Directory, Search Engine Submission & SEO Tools