نگاهی اجمالی به کتاب“ گرالت، ویچر اهل ریویا، جنگجویی است که خود سپکوفسکی او را مانند تیر از کمان رهاشده صاف و ساده میداند؛ اما دنیا و سرنوشتی که گرالت را احاطه کرده چنان پیچیده است که سادگی او به طرز دیوانهواری عمیق و بامعنی جلوه میکند. شاید نگاه اول فقط با یک هیولاکش حرفهای که برای پول کار میکند روبهرو باشیم؛ اما گرالت معمولاً با انسانهایی سروکار دارد که هر هیولایی را شرمنده میکنند و این انسانها هستند که مجبورش می کنند… بخشی از کتاب: او لحظهای جلوی مسافرخانهی ناراکورت پیر ایستاد، به صداها گوش فرا داد. طبق معمول، در این ساعت، مسافرخانه شلوغ بود. مرد غریبه داخل نشد. اسبش را به پایین خیابان هدایت کرد، به سمت مسافرخانهی کوچکتری به نام روباه. این مهمانسرا محبوبیت خاصی نداشت و تقریباً خلوت بود. صاحب مسافرخانه سرش را از پشت بشکهای خیارشور بیرون آورد و غریبه را برانداز کرد. تازهوارد که هنوز کت بر تنش بود، ساکت و بیحرکت جلوی پیشخوان ایستاده بود. - چی بیارم؟ غریبه گفت: «آبجو.» صدایش خوشایند نبود. مسافرخانهدار دستش را با پیشبند پارچهای پاک کرد و یک لیوان سفالی برایش آورد. غریبه سن زیادی نداشت؛ اما موهایش تقریباً سفید بود. زیر کتش یک جلیقهی کهنهی چرمی پوشیده بود که با بند روی گردن و شانههایش بسته شده بود. وقتی کتش را درآورد افراد دوروبرش متوجه شدند شمشیری حمل میکند که البته بهخودیخود موضوع غیرطبیعیای نبود، تقریباً هر مردی در ویزیم یک سلاح همراه خود داشت؛ اما هیچکس شمشیرش را مثل یک کمان یا تیردان به پشتش نمیبست. غریبه کنار مشتریهای دیگر که پشت یک میز بودند ننشست. همانجا جلوی پیشخوان ایستاده بود و به مسافرخانهدار خیره شده بود. هرازگاهی محتویات لیوانش را مَزهمَزه میکرد. - برای شب یه اتاق میخوام. مسافرخانهدار با غرولند گفت: «جا نداریم.» به چکمههای غریبه نگاه کرد که خاکی و کثیف بودند. «ناراکورت پیر رو امتحان کن.» - ترجیح میدم همینجا بمونم. «گفتم که جا نداریم.» مسافرخانهدار بالاخره لهجهی غریبه را تشخیص داد، اهل ریویا بود. «پولش رو میدم.» تازهوارد آهسته صحبت میکرد، انگار که خودش هم مطمئن نبود و بعد اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. مرد آبلهروی دیلاقی _ که از لحظهی ورود تازهوارد چشم از او برنداشته بود _ بلند شد و سمت پیشخوان آمد. دو رفیقش نیز همراه با او بلند شدند، بافاصلهی دو قدمی پشت سرش ایستادند. مرد آبلهرو درست کنار تازهوارد ایستاد و با خشونت گفت: «به تو اتاق نمیدیم، ولگرد ریویایی. در ویزیم به کسایی مثل تو احتیاجی نیست. این شهر آبرو داره!» غریبه، لیوان در دست قدمی به عقب رفت. نگاهی به مسافرخانهدار انداخت؛ اما او رویش را برگرداند. حتی به ذهن مسافرخانهدار نرسید که از مرد ریویایی دفاع کند. بههرحال، چه کسی از ریویاییها خوشش میآمد؟ ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ داستان دفتر بزرگ اثر آگوتا کریستوف در سال 1986 منتشر شد. داستان این کتاب از زبان دو پسر بچه دوقلو است که در میانهی جنگ جهانی دوم مجبور میشوند از شهر به روستایی که مادربزرگشان در آن زندگی میکند، مهاجرت کنند. نویسنده در این کتاب سختیها و ناملایمات جنگ را نشان میدهد که باعث میشود نسل بعد از این واقعه؛ سختکوشتر و مبارزتر تربیت شوند.
کریستوف چهرهای از جنگ را در این کتاب به تصویر میکشد که پیشتر کمتر به آن توجه شده است. او در داستان دفتر بزرگ، نابود شدن احساسات و عواطف مردم در شرایط سخت را درونمایهی داستانش قرار داده و دنیای بیرحم جنگ و تاثیرش بر روح و روان کودکان و مردم را روایت میکند. کریستوف در واقع باتجربهی تلخ خودش از جنگ جهانی دوم در داستان دفتر بزرگ فجایع را از زبان کودکان بیان میکند.
داستان دفتر بزرگ از زبان دو پسر بچه با هم تعریف میشود که در شرایط سخت جنگ برای مقاوم بودن تمرین میکنند. این دو پسر بچه به روستایی لب مرز سفر میکنند که مردم آنجا مادربزرگشان را جادوگر مینامند. آنها در شهر از حمام، سلمانی و رختخواب تمیز برخوردار بودهاند درحالیکه در شرایط جدید همراه زنی کثیف باید زندگی کنند که همیشه لباسهایی به رنگ خاکستری میپوشد و بوی نامطبوع میدهد. شرایط دشوار و پیچیده زندگی این دو پسر بچه که باید به دور از مادر و پدرشان زندگی کنند بازتابی از تاثیر جنگ است که باعث میشود حتی کودکان هم دارای روح و جسمی پولادین، عاری از هرگونه نشاط، محبت و عشق شوند. ”