نگاهی اجمالی به کتاب“ زمانی که در زندگی به مشکلی برخورد میکنید واکنشتان چیست؟ آیا آستینها را بالا میزنید تا راهی بیابید یا ترجیح میدهید روی مبل لم داده و در تختخواب، شبکههای مجازی را زیرورو کنید؟ خب، ملانی دیل قصد ندارد شما را با جملههای انگیزشی از خانه بیرون ببرد اما توصیه میکند همانطور که کنج خانه نشستهاید و با تلفن هوشمندتان وقت میگذرانید مدتی به حرفهای او در کتاب صوتی ظاهرا فقط برای من میبارد! گوش بسپارید.
این کتاب ترکیبی خوشایند از طنز، واقعبینی و دلگرمی است که مانند یک فنجان نوشیدنی گرم در هوایی سرد به شما عرضه میشود. بله، زندگی گاهی مثل لیوان شیشهای شکسته به هزاران تکه تقسیم میشود و تمام آرزوهایتان را بر باد میدهد؛ اما در این شرایط چه میتوان کرد؟ هنگامی که در معاملات خود متحمل شکستی سنگین شدهاید یا ساختمان محل زندگیتان نیاز به تغییری اساسی دارد باید همهی توانتان را برای پیشبرد امور به کار بگیرید. اما ملانی دیل قرار نیست شما را به سمت بالاترین بهرهوری یا درآمد هدایت کند. ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ کتاب خاطرههای پراکنده نوشتهی گلی ترقی است. او در این کتاب، هشت داستان کوتاه را کنار هم قرار داده که عنوان داستانها از این قرار است: «اتوبوس شمیران»، «دوست کوچک»، «خانهی مادربزرگ»، «پدر»، «خدمتکار»، «مادام گُرگِه»، «خانهای در آسمان» و «عادتهای غریب آقای الف در غربت». با توجه بهعنوان کتاب، شاید نویسنده در نگارش این داستانها از خاطرات کودکیاش متأثر باشد و شاید اصلاً بخشی از خاطراتش را عیناً در این کتاب نقل کرده باشد.
در داستان «دوست کوچک» قصهی دو دختربچه را میخوانیم که با هم پیمان خواهری بستهاند؛ اما پیدا شدن سر و کلهی یک دوست سوم همهچیز را به هم میریزد. در بخشی از این داستان آمده است: «تابستان هزار و نهصد و هشتاد و چهار؛ ساحل مدیترانه پوشیده از آدم است. جا برای تکان خوردن نیست. به خاطر بچهها تن به این سفر دادهام و از آمدن پشیمانم. دریای فیروزهای کثیف و خاکستری است و هوا، مرطوب و داغ، روی تن سنگینی میکند. کتابم را میبندم و به مردمی که دور و برم هستند نگاه میکنم و نگاهم بیتفاوت از روی بدنها میگذرد، دور میزند، برمیگردد و روی صورتی نیمهآشنا میماند. نزدیک به من، زنی تنها، که سن و سال مرا دارد، روی ماسهها دراز کشیده است و حسی غریب بِهِم میگوید که من این زن را میشناسم. فکرهایم درهم میشود و ته سرم، خاطرههایی مغشوش، مثل کرمهای شبتاب، برق برق میزنند. رویم را برمیگردانم اما حواسم پیش اوست. ناراحتم و دلم میخواهد جایم را عوض کنم. بچهها را صدا میزنم. عینک آفتابیش را برمیدارد و توی کیفش دنبال چیزی میگردد. سرش را بالا میگیرد. مینشیند. رویش را میچرخاند و یک آن، به من خیره میشود؛ از چشمهایش است که او را میشناسم؛ از آن دو تا دایرهی درشت آبی که هنوز هم مثل روزهای کودکی ته دلم را میلرزاند.» ”