داستان‌های جمعه شماره 6

هفته نامه صوتی

هفته نامه صوتی داستان‌های جمعه شماره 6

هفته نامه صوتی داستان‌های جمعه شماره 6

دوستان عزیز ماه آوا

از ابتدای مهرماه سال ۱۴۰۰ خرید محصولات ماه آوا تنها از طریق پلتفرمهای فروش کتاب صوتی امکان پذیر خواهد بود

نام اصلی: Friday Stories No.6

ناشر: نشر سپید ماه آوا

خلاصه:

داستان #6
"واقعیت را عرض می کنم" -
نویسنده #خوانخوزهآریولا
با صدای بهادر ابراهیمی

بشنوید:

هنرمندان:
مدیر تولید آرش رستمی
گرافیست و افکتور سروش اعتصامی
تهیه کننده راضیه هاشمی

تاریخ تولید اثر: تیرماه 1399

مدت زمان اثر: 12 دقیقه

...

...

دیدگاههای کاربران

تعداد دیدگاه: 0

(برای ارسال دیدگاه حتما باید عضو سایت ماه آوا باشید)

تازه‌های ماه‌آوا

فکرهای خصوصینویسنده: یاسمن خلیلی‌فردRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ یاسمن خلیلی‌فرد در مجموعه داستان‌های فکرهای خصوصی سعی کرده تا به روابط و دغدغه آدم‌های امروزی بپردازد. او مشکلات جامعه مدرن را جان‌مایه‌ی داستان‌های این کتاب قرار داده است و در بیشتر داستان‌های این مجموعه می‌بینیم که طبقه‌ی متوسط جامعه چطور با گرفتاری‌ها و دغدغه‌هایی از جنس اجتماع امروز خود ما دست و پنجه نرم می‌کنند. خلیلی فرد در داستان‌های قبلی هم رویکرد اجتماعی خود را نشان داده است. او به زبانی ساده و صمیمی توانسته در این مجموعه هم مخاطب را با مردم جامعه‌ آشناتر کند. به نوعی می‌توان گفت که این کتاب پلی است بین خواننده و جامعه. داستان‌های این مجموعه قهرمان‌پرور نیستند آن‌ها شخصیت‌هایی هستند از بین خود ما و مردمی که هر روز با آن‌ها مواجه هستیم. قصه‌هایشان ملموس و باورپذیر است و فاصله آن‌ها با ما بسیار کم است. فضاسازی و خلق شخصیت‌های این کتاب به عشق، نفرت، حسرت و ناکامی‌هایی گره خورده‌اند که مخاطب گاهی در معرض قضاوت و گاهی با همدردی در انتظار سرنوشت آن‌هاست. یکی دیگر از نکاتی که خواننده را برای انتخاب این کتاب مجاب می‌کند تقابل شخصیت‌های این داستان‌ها با اصول و سنت‌هاست که در نوع خود با مهارت و ریزبینی نوشته شده است. ”

حماسه ویچر- جلد اول آخرین آرزونویسنده: آنجی سپکوفسکیRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ گرالت، ویچر اهل ریویا، جنگجویی است که خود سپکوفسکی او را مانند تیر از کمان رهاشده صاف و ساده می‌داند؛ اما دنیا و سرنوشتی که گرالت را احاطه کرده چنان پیچیده است که سادگی او به طرز دیوانه‌واری عمیق و بامعنی جلوه می‌کند. شاید نگاه اول فقط با یک هیولاکش حرفه‌‎ای که برای پول کار می‌کند روبه‌رو باشیم؛ اما گرالت معمولاً با انسان‌هایی سروکار دارد که هر هیولایی را شرمنده می‌کنند و این انسان‌ها هستند که مجبورش می کنند… بخشی از کتاب: او لحظه‌‌ای جلوی مسافرخانه‌‌ی ناراکورت پیر ایستاد، به صداها گوش فرا داد. طبق معمول، در این ساعت، مسافرخانه شلوغ بود. مرد غریبه داخل نشد. اسبش را به پایین خیابان هدایت کرد، به سمت مسافرخانه‌‌ی کوچک‌تری به ‌نام روباه. این مهمانسرا محبوبیت خاصی نداشت و تقریباً خلوت بود. صاحب مسافرخانه سرش را از پشت بشکه‌‌ای خیارشور بیرون آورد و غریبه را برانداز کرد. تازه‌‌وارد که هنوز کت بر تنش بود، ساکت و بی‌‌حرکت جلوی پیشخوان ایستاده بود. - چی بیارم؟ غریبه گفت: «آبجو.» صدایش خوشایند نبود. مسافرخانه‌‌‌‌‌‌دار دستش را با پیش‌‌بند پارچه‌‌ای پاک کرد و یک لیوان سفالی برایش آورد. غریبه سن زیادی نداشت؛ اما موهایش تقریباً سفید بود. زیر کتش یک جلیقه‌‌ی کهنه‌‌ی چرمی پوشیده بود که با بند روی گردن و شانه‌‌هایش بسته شده بود. وقتی کتش را درآورد افراد دوروبرش متوجه شدند شمشیری حمل می‌‌کند که البته به‌خودی‌خود موضوع غیرطبیعی‌‌ای نبود، تقریباً هر مردی در ویزیم یک سلاح همراه خود داشت؛ اما هیچ‌کس شمشیرش را مثل یک کمان یا تیردان به پشتش نمی‌‌بست. غریبه کنار مشتری‌‌های دیگر که پشت یک میز بودند ننشست. همان‌‌جا جلوی پیشخوان ایستاده بود و به مسافرخانه‌‌دار خیره شده بود. هرازگاهی محتویات لیوانش را مَزه‌‌مَزه می‌‌کرد. - برای شب یه اتاق می‌‌خوام. مسافرخانه‌‌دار با غرولند گفت: «جا نداریم.» به چکمه‌‌های غریبه نگاه کرد که خاکی و کثیف بودند. «ناراکورت پیر رو امتحان کن.» - ترجیح می‌‌دم همین‌‌جا بمونم. «گفتم که جا نداریم.» مسافرخانه‌‌دار بالاخره لهجه‌‌ی غریبه را تشخیص داد، اهل ریویا بود. «پولش رو می‌‌دم.» تازه‌‌وارد آهسته صحبت می‌‌کرد، انگار که خودش هم مطمئن نبود و بعد اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. مرد آبله‌‌روی دیلاقی _ که از لحظه‌‌ی ورود تازه‌‌وارد چشم‌‌ از او برنداشته بود _ بلند شد و سمت پیشخوان آمد. دو رفیقش نیز همراه با او بلند شدند، بافاصله‌ی دو قدمی پشت سرش ایستادند. مرد آبله‌‌رو درست کنار تازه‌‌وارد ایستاد و با خشونت گفت: «به تو اتاق نمی‌‌دیم، ولگرد ریویایی. در ویزیم به کسایی مثل تو احتیاجی نیست. این شهر آبرو داره!» غریبه، لیوان در دست قدمی به عقب رفت. نگاهی به مسافرخانه‌‌دار انداخت؛ اما او رویش را برگرداند. حتی به ذهن مسافرخانه‌‌دار نرسید که از مرد ریویایی دفاع کند. به‌هرحال، چه کسی از ریویایی‌‌ها خوشش می‌آمد؟ ”

Local Business Directory, Search Engine Submission & SEO Tools