نگاهی اجمالی به کتاب“ کتاب خود برتر: خودت باش، فقط کمی بهتر اثر مایک بایر، از عناوین پرفروش سال 2019 نیویورکتایمز، به شما نشان میدهد، چگونه استعدادهای نهانی خود را به بالاترین سطح ممکن برسانید و در تأثیرگذارترین راه ممکن، بهترین انسانی که میتوانید باشید را کشف کنید. همهچیز برای رسیدن به «خودِ برتر» از خود شما آغاز میشود و به خود شما ختم میشود.
از خودتان سوال کنید... آیا به راستی همان کسی هستید که دلتان میخواهد؟ آیا این زندگی همان زندگی باب طبع شماست؟ آیا هر روز خود را مطابق با خود برترتان سپری میکنید؟ چه چیزی را همین امروز میتوانید تغییر دهید؟
چگونه به این سوالات جواب خواهید داد؟ به زندگی روزمرهتان فکر کنید. آیا در حال ارتقای زندگیتان هستید یا فقط از روی عادت آن را میگذرانید؟ آیا روزهایتان سرشار از کار، ارتباط و فعالیتهایی همسو با حقیقت درونتان هستند، یا احساس میکنید روی تردمیلی از مسئولیتهای اجباری گیر افتاده اید؟
اگر خواستار زندگی بهتری هستید، همین حالا زمانش فرا رسیده است؛ آرزوی خود را به واقعیت تبدیل کنید. ابزار این کار در دستان شماست تا بتوانید زندگی رضایتبخشی را در بالاترین سطح برای خود بیافرینی ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ مجموعه داستانی در دنیای گرالت ویچر که برخی از دوستداشتنیترین شخصیتهای این دنیا را معرفی میکند. یک کتاب غیرقابل از دست دادن برای طرفداران بازیها و رمانها. گرالت یک ویچر است؛ مردی که قدرتهای جادوییاش با تمرینهای طولانی و اکسیرهای مرموز تقویت شده و او را به جنگجویی قهار و قاتلی بیرحم تبدیل کرده است؛ اما او یک آدمکش معمولی نیست؛ کارش کشتن هیولاهای متنوع و اهریمنهای خبیثی است که ویرانی به بار میآورند و به بیگناهان حمله میکنند. او در سرزمینها پرسه میزند و به دنبال مأموریت میگردد؛ اما به تدریج متوجه میشود که بااینکه برخی از شکارهایش کاملاً بدذات و شریر هستند، بعضی دیگر قربانی گناه، پلیدی یا سادگی شدهاند. - بخشی از کتاب: آبلهرو گفت: «حداقل سکههامون سرجاشون موندن، کسی نیست که برای کشتن باسیلیسک بهش پول بدیم. بهتره دیگه برید خونه؛ اما در مورد وسایل و اسب اون افسونگر... خوب نیست که هدر بشن.» قصاب گفت: «آره، مادیان خوبیه و خورجینهاش پُرن. بیاین یه نگاهی بندازیم.» - چهکار دارید میکنید؟ مرد آبلهرو با لحن تهدیدآمیزی گفت: «خفه شو، کدخدا. مزاحم نشو، وگرنه یه مشت میآد تو صورتت.» قصاب تکرار کرد: «مادیان خوبیه.» - از اسب دور شو، عزیز من. قصاب بهآرامی سمت غریبهای که ناگهان از پشت یک دیوار فروریخته سر درآورده بود برگشت، درست پشت جمعیتی که جلوی ورودی تونل ایستاده بودند. غریبه موهای قهوهای مجعد و پرپشتی داشت، زیر کت کتان گشادش نیمتنهای به رنگ قهوهای تیره پوشیده بود، همراه با چکمههای بلند مخصوص سواری. مسلح نبود. او با لبخندی تهدیدآمیز تکرار کرد: «از اسب دور شو. اینجا چی داریم؟ یه اسب و خورجینش که متعلق به کس دیگهای هستن؛ اما شما با طمع بهش چشم دوختین و میخواین بهش دستبرد بزنید. این کارِ شرافتمندانهایه؟» آبلهرو آرام دستش را داخل پالتوی خود فروبرد و به قصاب نگاهی انداخت. قصاب رو به جمعیت دست تکان داد، با اشارهی او، دو جوان قویهیکل با موهای کوتاه خارج شدند. هر دو چماقهای سنگینی به دست داشتند، مثل آنهایی که برای بیهوش کردن حیوانات در کشتارگاه استفاده میشوند. مرد آبلهرو درحالیکه دستش را داخل پالتو نگهداشته بود، گفت: «تو کی هستی که به ما بگی چی شرافتمندانهست و چی نیست؟» ”