مهین میلانی

از این نویسنده بشنوید:
برگردان:
  • کتاب صوتی - انسان در جستجوی معنا - ماه آوا
  • کتاب صوتی - چگونه جوجه تیغی را در آغوش بگیریم - ماه آوا

تازه‌های ماه‌آوا

ابهام را در آغوش بگیرنویسنده: سوزان جفرزRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ ابهام را در آغوش بگیر کتابی است که خواب شبانه را برای شما آسان‌تر می‌کند. اثری برای آسان‌تر ساختن رنجی که در ذهن‌تان دارید، رنجی برآمده از کوشش برای کنترل اموری که قابل کنترل نیستند، کتابی برای تبدیل زندگی به یک ماجراجویی هیجان‌انگیز به جای یک اضطراب مداوم. این اثری است برای فراهم کردن «چیزی پایدار برای چسبیدن به آن، چیزی که در جزرومد سهمگین تغییرات از بین نمی‌رود.» انتخاب یک زندگی سرشار از هیجان و احتمالات، اولین گام برای داشتن یک ذهن سرشار از آرامش و بی‌هیاهو و کمکی به شما برای گام‌ برداشتن به مرحل? بعد و همچنین بعدی است. ”

اینم شد زندگینویسنده: عزیز نسینRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ «اینم شد زندگی» یک مجموعه داستانی از نویسنده توانای اهل ترکیه، عزیز نسین است. او در این آثار طنز تلخ و سیاهی را برای توصیف پیرامونش به کار می‌گیرد تا معایب اجتماعی زمانش را برملا کند و با نقد آنها راهکار گذر از این معایب را نشان دهد. او منتقد بی‌رحم اما خوش‌زبان جامعه ترکیه است و البته خوش‌انصاف؛ زیرا همه تقصیرها را هم به گردن حکومت و سیستم اداری و... نمی‌اندازد. قلم او متوجه مردم هم هست و با نقد خرافات، کژبینی و کوتته‌فکری مردم، می‌کوشد توازنی در نقدهایش ایجاد کند و راه برون‌رفت از مشکلات را بیشتر بنمایاند. بخشی از کتاب: «بعد از اینکه مرا ختنه کردند اسم مرا در یک مکتب نوشتند. مکتب از خانه ما خیلی دور بود ولی چاره نداشتیم باید می‌رفتم، راستش از دوری راه زیاد ناراحت نبودم چون خیابانها را دید می‌زدم!... ملاباجی که من آنجا درس می‌خواندم سه تا دختر بزرگ داشت، هر سه‌تا سفید و خوشگل بودند و من از هر سه تاشان خیلی خوشم می‌آمد! مثل روس‌ها بودند. آخه از وقتی که روس‌ها به مملکت ما آمدند دوچیز را با خودشان آوردند. یکی زن‌هایِ خوشگل و سفید و یکی هم اسکناس‌های بزرگ!... پدرم دوتا از این اسکناس‌ها داشت. البته مردم زیاد داشتند. اسکناس‌های روسی توی دست و پای مردم ریخته بود وقتی روسها از ترکیه رفتند. انقلابیون اسکناس‌ها را جمع کردند بعد هم از اعتبار افتاد. البته ما غیر از دو تا نداشتیم. چه می‌شد کرد. پولی بی اعتبار هم گیر ما نمی‌آمد! پدرم پولهای به آن بزرگی را یک قروش فروخت!... وقتی به مکتب رفتم مادرم یک فینه قرمز رنگی برایم درست کرد و به سرم گذاشت. یک قلم و دوات هم برایم خرید که وقتی می‌نوشتم «جرجر» صدا می‌کرد! روز اول به مدرسه رفتم باید این دعا را حفظ می‌کردم «رب یسر و لما تیتر رب تمین بالخیر» یعنی «آفریدگارا کارم را آسان کن. نگذار سخت بگذرد. تو کارم را به خیر بگردان» ”

Local Business Directory, Search Engine Submission & SEO Tools