نگاهی اجمالی به کتاب“ استیو هاروی کمدین معروف آمریکایی کتاب «مانند زن رفتار کن مانند مرد فکر کن» را در سال 2009 برای زنانی که میخواهند وارد مرحله جدیدی از زندگی شوند نوشته است. این مرحله میتواند برای زنانی باشد که در آستانهی ورود به یک رابطهی جدید هستند و میخواهند شناخت بهتری از مردان داشته باشند. زنانی هم که مرحلهی آشنایی را پشت سر گذاشته و ازدواج کردهاند با مطالب این کتاب میتوانند اصول اولیهای که در همهی مردان مشترک است را بهتر بشناسند.
این کتاب تا مدتها در فهرست پرفروشهای نیویورکتامیز قرار داشت استیو هاروی در کتاب از شوخ طبعی، تعصبات، حقایق و تجربیات شخصی خود استفاده کرده است تا مردان را به بهترین شکل ممکن به تصویر بکشد.
خواندن کتاب «مانندزن رفتار کن مانند مرد فکر کن» به همهی زنان توصیه میشود چرا که روشهای کاربردی هاروی در این کتاب به زنان میآموزد که چطور کنترل اوضاع را به دست بگیرند و پایههای روابط خود را مستحکم کنند. ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ کتاب خاطرههای پراکنده نوشتهی گلی ترقی است. او در این کتاب، هشت داستان کوتاه را کنار هم قرار داده که عنوان داستانها از این قرار است: «اتوبوس شمیران»، «دوست کوچک»، «خانهی مادربزرگ»، «پدر»، «خدمتکار»، «مادام گُرگِه»، «خانهای در آسمان» و «عادتهای غریب آقای الف در غربت». با توجه بهعنوان کتاب، شاید نویسنده در نگارش این داستانها از خاطرات کودکیاش متأثر باشد و شاید اصلاً بخشی از خاطراتش را عیناً در این کتاب نقل کرده باشد.
در داستان «دوست کوچک» قصهی دو دختربچه را میخوانیم که با هم پیمان خواهری بستهاند؛ اما پیدا شدن سر و کلهی یک دوست سوم همهچیز را به هم میریزد. در بخشی از این داستان آمده است: «تابستان هزار و نهصد و هشتاد و چهار؛ ساحل مدیترانه پوشیده از آدم است. جا برای تکان خوردن نیست. به خاطر بچهها تن به این سفر دادهام و از آمدن پشیمانم. دریای فیروزهای کثیف و خاکستری است و هوا، مرطوب و داغ، روی تن سنگینی میکند. کتابم را میبندم و به مردمی که دور و برم هستند نگاه میکنم و نگاهم بیتفاوت از روی بدنها میگذرد، دور میزند، برمیگردد و روی صورتی نیمهآشنا میماند. نزدیک به من، زنی تنها، که سن و سال مرا دارد، روی ماسهها دراز کشیده است و حسی غریب بِهِم میگوید که من این زن را میشناسم. فکرهایم درهم میشود و ته سرم، خاطرههایی مغشوش، مثل کرمهای شبتاب، برق برق میزنند. رویم را برمیگردانم اما حواسم پیش اوست. ناراحتم و دلم میخواهد جایم را عوض کنم. بچهها را صدا میزنم. عینک آفتابیش را برمیدارد و توی کیفش دنبال چیزی میگردد. سرش را بالا میگیرد. مینشیند. رویش را میچرخاند و یک آن، به من خیره میشود؛ از چشمهایش است که او را میشناسم؛ از آن دو تا دایرهی درشت آبی که هنوز هم مثل روزهای کودکی ته دلم را میلرزاند.» ”